محمد ابراهيم آيتى
659
تاريخ پيامبر اسلام ( فارسي )
خويش بازگشت و از اسلام خويش آنان را با خبر ساخت . پدرش گفت : به خدا قسم كه : ديگر هرگز با تو كلمهاى سخن نخواهم گفت . امّا خواهرش شنيد و اسلام آورد و او را به راه انداخت تا ديگربار به مدينه بازگشت . در اين هنگام رسول خدا رهسپار « تبوك » شده بود ، « واثله » گفت : هركس مرا در رديف خود سوار كند و به رسول خدا برساند ، سهم غنيمت من از او باشد . « كعب بن عجرهء بلوىّ » او را سوار كرد تا به رسول خدا ملحق شد و در « تبوك » ملازم خدمت بود . رسول خدا او را همراه « خالد » بر سر « أكيدر » فرستاد و غنيمتى به دست وى آمد و آن را نزد « كعب بن عجره » آورد تا به او دهد . « كعب » آن را نپذيرفت و گفت : حلالت باشد من براى خدا تو را سوار كردم [ 1 ] . 17 - وفد بنى عبد بن عدى مردانى از قبيلهء « بنى عبد بن عدىّ » بر رسول خدا وارد شدند و گفتند : اى محمّد ! ما اهل حرم ، و ساكن آن ، و نيرومندترين كسان آن سرزمين هستيم . ما نمىخواهيم با تو بجنگيم و اگر با جز « قريش » جنگ مىكردى ما هم همراه تو مىجنگيديم ، امّا با « قريش » نمىجنگيم ، و تو را و تبار تو را دوست مىداريم . قرار ما بر آن كه اگر كسى از ما را به خطا كشتى ، ديهاش را بدهى ، اگر ما هم از أصحاب تو را كشتيم ، ديهاش را بپردازيم . رسول خدا گفت : « آرى » . و سپس اسلام آوردند [ 2 ] . 18 - وفد اشجع در سال « خندق » صد مرد از قبيلهء « أشجع » به رياست « مسعود بن رخيله » [ 3 ]
--> [ 1 ] - طبقات ، ج 1 ، ص 305 . م . [ 2 ] - طبقات ، ج 1 ، ص 306 . م . [ 3 ] - ابن اسحاق و ابن حزم : مسعر بن رخيله ( ر . ك : سيرهء ابن هشام ، ج 3 ، ص 226 ، چاپ حلبى 1355 و جوامع السيره ، ص 186 ، چاپ دار المعارف و امتاع الاسماع ج 1 ، ص 219 ، چاپ قاهره ) م .